
در این صحرای بی خوابی مرا آرامشی باید
نگاهـم رو به آیینه که شـــــاید قاصـــدی آید
در این غوغای تنهایی شکسته صوت غم هایم
دوباره ساز می سازد ، جــنـون از تـــار تــنـهایم
کسی دوران خوابم نیست کنون بیدار بیدارم
طبیبی مدعی بودن چه سود آنگه که بیمارم
دگر بر تشنگی هایم ندارد صحبتی باران
مرا از خود جدا کـــردند مرا از مــنـزل یاران
در این ویرانه ی خاکی دگر زخمی نمی بارد
کسی در باغ صـحرایی گـل مـریم نمی کارد
ندارم قــبله گاهــی تا نــمـازم را به پا دارم
به گرد خانه ای شاید قضایی نا به جا دارم
دو دستانم بر این آسمان که شاید دست من گیرد
یکی با چکمـه می کـوبد به دســتانم که می میرد
تو کز محـرابه می آیی مرا در ســخره میبینی
به دستانم نگاهی کن از او یک سفره میبینی
منم آن یار شبگاهـی منــم بانـوی شهبازی
ببین اکنون چه می دارم نه آوازی نه پروازی
به صد سال در زمبن محوم به یک پیمانه ی مستی
تو کز پاکی به خود بالی چون از قدرش به در جستی
ببیــن با گر یه هــا انـــگار صــدای نـالـه ای جــاریست
کمی با من صدا می زن که شاید وقت بی خوابیست
م.سایه